تبليغاتX
src=" http://www.locolobo.net/glitmryxmasblink.gif " مرد آشوب

 

 

شـراره های لبت جــان شده ست درنفسم

 

گنـاه بـوسه ات ایمـان شده ست در نفسم

 

چقدرآتش ازا ین بوسه شعله ورشده است

 

چقـدر  شعله   فراوان شده ست در نفسم

 

تـو بـوسه در پـی بـوسه بـریـز در قـدحـم

 

ببین چه وسوسه باران شده ست درنفسم

 

لبت شراب طهورا ست به کام من بچشان

 

به این خمارکه  پنهان  شده ست درنفسم

 

چـه گـیسـوان رهــایـی کـه بــادهـا بـردنـد

 

چـه زلـفها که پریشان شده ست در نفسم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط حسن رفعت پور  | 

با سلام به محضر تمام دوستان عزیزم

با عرض پوزش از وقفه ای که بعلت مشغله کاری پیش آمده بود یک کار جدید تقدیم می کنم

دلم را

 زنده به گور میکنم

هرشب

پیش چشمان  بهت زده و اشک آلود ت

 تا بیدل

آغاز کنم سفرم را

از چشمان باستانی ات

  تا فراسوی دلدادگی هایم

با دست خودم

میکنم گور دلی را که فقط

با تو

برای تو

با طنین صدای تو طپیده ا ست

و تو همچنان با چشمانی غم بار

ایستاده ای به نظاره

 جاهلیت  عاشقی ام

آه

  دلی

که هنوز  

گرم و پر حرارت 

  صدا میزند تو را

از زیر خروارها خاک سرد

دارم میشنوم

انگار نیشابور در سینه خاکی تو میطپد

وتو را مینگرم

که سراسیمه

  چون مادران زلزله   

در جستجوی عزیزش 

با ناخن می کاود

خاکهای نامهربان  را

بدنبال دلم

دلت

می گردی

آه بانوی باستانی من

در دست خاک آلودت

نیشابور

می طپد

و در سینه سپیدت

 صدای عشق

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 3:9  توسط حسن رفعت پور  | 

 

حالا که نگا خسته تم به نگاهت کرده عادت

 

 

حالا که اسمتو بردن برا من شده عبادت

 

 

حالا که زون شده چشمام به نگاه مهربونت

 

 

حالا که از همه دنيا دل من وصله به جونت

 

 

حالا که قرار تقدير منو از چشات بگيره

 

 

حالا که بناست مسافر تو ی اين جاده بميره

 

 

تو دعا کن مرد عاشق توی اين سفر بميره !!

 

 

يه روزی يه جای ديگه دستای تو رو بگيره !

 

 

يه جايی که اون بتونه سر رو شونه هات بزاره

 

 

مثل بارون بشه اشکاش روی گونه هات بباره

 

 

دوست دارم برم از اينجا، قفسم تاريک و تنگه

 

 

اينجا همزبون ندارم مِهر اين طايفه جنگه

 

 

اينجا صحبت از گلوله ، اينجا صحبت از تفنگه

 

 

اينجا پای عشق و احساس بدجوری داره مي لنگه

 

 

تو دعا کن مرد عاشق توی اين سفر بميره !!

 

 

يه روزی يه جای ديگه دستای تو رو بگيره!

 

 

بدجوری دلم گرفته، دوس دارم بارون بباره

 

 

که شايد  منو بياد چشمای خيست بياره

 

 

بسکه خوب و مهربونی ،تو برام آرووم جونی

 

 

دوس دارم که بعد مردن باز بياد من بمونی

 

 

سرِخاکم که ميايی، دوتا شاخه گل بياری

 

 

بياد خاطره هامون دو تا قطره جون بباری

 

 

من دارم ميرم زپيشت خداحافظت عزيزم

 

 

روح من هميشه با توست  من ازت جدا نميشم

 

 

تو دعا کن مرد عاشق توی اين سفر بميره !!

 

 

يه روزی يه جای ديگه دستای تو رو بگيره!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 2:32  توسط حسن رفعت پور  | 

  گاهي فكر ميكنم اگر عشق اين وديعه الهي نبود

 

انسان به چه اميدي بايد زنده مي موند و زندگي ميكرد

 

چه لزومي داشت كه شب بخوابه وصبح بلند شه

 

بي عشق

 

معتقدم نسبت آدم به عشق مثل نسبت آدم به هواست

 

با اين تفاوت كه اگه آدم هوا نداشته باشه

 

از نظر فيزيكي متلاشي مي شه

 

و بي عشق روح آدمه كه از هم ميپاشه

 

البته عشق داريم تا عشق

                                                                   عزيزم

 

اي زيباي بي انكار

 

سالها پيش هاتفي در گوشم خوانده بود كه در آينده

 

گرفتار عشقي غريب مي شوم

 

كه تمام هستيم را  به يغما ميبرد

 

عشقي عميق توام با نوعي جنون

 

عشقي كه معجونيست از

 

سرگشتگي عطار

 

ديوانگي   مجنون

 

دلدادگي مولانا

 

آزادگي حلاج

 

سر سپردگي  شيخ صنعان

 

 شب زنده داري  جنيد

 

مردانگي رابعه

 

شوريدگي شبلي

 

قلندري بايزيد

 

و عزت ابوالحسن 

 

و ...

 

اين عشق مثل گردباديست عظيم

 

كه مي تواند كوه را از جا بكند 

 

و من مدتي ست دارم صداي پاي اين گردباد را از دور ميشنوم

 

كه به من نزديك مي شود

 

و ميترسم

 

ميترسم

 

از اين حجمه سنگين كه قرار است مرا از جا بكند

 

مگر مي شود

 

اقيانوس را در كوزه كرد

 

آه

 

 بانوي من

 

اي طوفان زاد

 

اي صداي پاي گردباد عشق

 

بر من بتاز

 

ويرانم كن

 

چنانكه از من اثر نماند هيچ

 

پلكي بزن تا قيامت كني در من

 

اين روح خسته را درياب

 

بگذار در آغوش نجابت بياسايم

 

از شراب طهور چشمانت به من بچشان

 

ميخواهم فنا شوم در تو

 

فنا

 

فنا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 3:6  توسط حسن رفعت پور  | 

سلام به دوستان خوبم

 

 

 

 

به تو

به چشمان تو معتاد شده ام

 

روزی سه اذان

 

پنج وعده

 

با سرنگ خيال

 

تمام تو را سر می دهم

 

در رگهايم

 

تا گيجِ گيج

 

گيج درتو

 

بنشينم به نظاره ويراني ام

 

می خواهم

 

غوطه ور شوی در خونم

 

تا در هم شکنی رخوت ديرپايم را

 

تا باتو برخيزم

 

از خواب يخ زده قرنهای بی عشق

 

می خواهم تو را در چشمهايم بالا بکشم

 

و خيره خيره در تو آب شوم

 

و باز دوباره

 

با چشمهای مخدره ات

 

بيرون کنم خمار را

 

از اين قرنهای 

 

بی عشق

 

بانو

 

من به چشمان تو معتاد شده ام

 

 

 

 

بيقرارت شده بودم ، تو قرارم نشدی

 

گل من جلوه نکردی و بهارم نشدی

 

لبم از وسوسه بوسه ترک برميداشت

                                

                              آه ديدی عطشم را و  انارم نشدی

     

 من که با جذبه چشمان تو سرخوش بودم

 

سبب راحت جان ،دفع خمارم نشدی

                                 

  غزلم باز کمين کرده چشمان تو بود

                                   

صيد من، اين قلم شير شکارم نشدی  

                                 

  بوسه ات حق دلم بود ندادی رفتی

                                   

بدلم حسرت این ماندو ،  نگارم نشدی

                                 

  بی تو تاریک شده روز غزلهام چرا؟

                                  

روشنی بخش دل واین  شب تارم نشدی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 2:31  توسط حسن رفعت پور  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:15  توسط حسن رفعت پور 

 

 

 

 

من چندمين سنگ محک بودم بگو با من

 

چند آينه ديدی و دور انداختی تا من

 

با سادگی زير غبار خويش گم بودم

 

پيدا چو گشتی تو شدم تصوير پيدا من

 

حالا که ديدی ساده ام گرد از رخم بردار

 

دستی بکش بر گونه ام حرفی بزن با من

 

تقسيم کن در بين مان از خود گذشتن را

 

از ناز کردن هاتو بگذر از سروپا من

 

خارم اگر در چشم غير عيبم نکن ای گل

 

تصويری از گل داده ام در ديده ام جا من

 

يک لحظه عاشق گشتن و يک عمر بيتابی

 

سودی نخواهم کرد در بازار سودا من

 

حالا که مارا هم محک کردی و سنجيدی

 

انصاف اگر داری بگو مشکل تويی يا من

         

۲

 

عشقی که به من فرصت فرياد نمی داد

 

کاش اين همه بيداد به تو ياد نمی داد

 

يا قصه شيرين به دهانت نمی آموخت

 

يا در کف من تيشه فرهاد نمی داد

 

حيرانم از اين نکته که طوفان غرورت

 

خاکستر مارا زچه بر باد نمی داد

 

مرغ دل از آنروز که در دام تو افتاد

 

ديگر نفسی نغمه دلشاد نمی داد

 

شاعر اگرت آتش اقبال نمی سوخت

 

کس نکته ای از عشق به تو ياد نمی داد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:49  توسط حسن رفعت پور  | 

 

رفتی و

 

نديدی

 

خروش دو رود کوچک را در چشمان عشق زده مردی

 

که خيس می کند

 

ريل های متروک را بعد رفتنت